آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

117.خخخخخخ

امروز عصری خونه ی مامانی بودیم و با جدیت خخخخخخخخخ رو تمرین میکردی با صدایی خنده دار:دی  پریروز هم تو حرفات بارها گفتی o.k :)) امروز کلی کار کردم ... همه ی کمدها رو ریختم بیرون و مرتب کردم - البته بجز کمد رختخواب ها که الان شبیه کمد آقای ووپی ه! درش رو که باز کنم همه میریزن بیرون:دی - تو هم خیلی خیلی باهام همکاری کردی:* امروز یه اتفاق خوب افتاد:)  بالاخره بابا مرتضی تصمیمش رو گرفت:) خیالم راحت شد و میدونم اعصاب بابا نیز هم! امیدوارم اتفاقهای خوب خوب برامون بیفته:) یه اتفاق مهم دیگه هم این بود که بالاخره اینترنتمون وصل شد:دی ...
22 ارديبهشت 1392

112.سرسری

2-3 روزه سرسری میکنی ... البته نه با اینکه ما بگیم سرسری ها! هروقت خودت دلت بخواد یا وقتی بخوای دلبری کنی:* امروز کتاب مامانی رو پاره کردی! عکسشو بعدا میذارم! 2-3 روز پیش لباس نخودیت رو درآوردی ... جالب بود و جزو اولین هات:* امروز از تخت بالا رفتی و به همه ی راحتیهای من خط بطلان کشیدی:دی البته خونه ی خودمون تخت بلنده و نمیتونی بالا بری ولی از مبلها میتونی بری بالا! عکس اینم بعدا میذارم تازه! چون کابل موبایلمو نیاوردم:) وقتی میزنم پشتت شروع میکنی به آآآآآ گفتن که صدات بلرزه:* مث موقعی که دستم رو میزنم به دهنت تا بگی آآآآ:) امروز به طور ایستاده پیف کردی! صحنه ی بامزه ای بود:*
16 ارديبهشت 1392

103.نشستن بدون کمک

چند وقتی هست که دست میگیری به جاهای مختلف و وایمیسی ولی برای نشستن جیغ میزدی که بیایم کمکت تا بشینی:) چند روزه بدون کمک میشینی:* ایننم مراحلش:) اکثر مواقع هم از میز تلویزیون آویزونی:)) همچنان یکی از مورد علاقه هات سیم ه! برام جالب بود که سپهر هم علاقه ی شدیدی به سیم داشت! روزی که خونمون بودن سر خوردن و جویدن سیم لپتاپ دعواتون شده بود:)) خاله لیلا هم میگفت هر کدوم یه سرش رو بخورین تا دعواتون نشه:))   ...
12 ارديبهشت 1392

98.استقلال

ديشب براى اولين بار تو تختت خوابيدى تازه تو اتاق هم تنها بودى:* تازه ترش اينكه دو ساعت هم برق رفته بود و منم بيهوش خوابيده بودم:) بعدترش اينكه خيلى كم بيدار شدى واسه شير:* احتمالا فقط ديشب اينجورى بودى ولى بازم شادم:)
4 ارديبهشت 1392

94.وقتی

وقتی خوابی و لای چشمت بازه قربون صدقه ت که میرم میخندی:* وقتی خوابی و میخوای ما رو صدا بزنی که یا بهت شیر بدیم یا بچرخونیمت میگی اِ اِ:* وقتی تو خواب شیر میخوای و تا من آمادش کنم صدای تکون دادن شیشه رو میشنوی میگی اَممممم:* البته با گریه:دی وقتی بیدار میشی و هنوز خوابت میاد میگی مَ مَ:* وقتی میخوای بخوابی فقط با لالایی میخوابی! منم که بلد نیستم فقط لالالالا میگم:دی الان این ملودی های هنگامه یاشار به دادم رسیده:)  وقتی به دنیا نیومده بودی بابا مرتضی و عمو شهروز همش کل کل میکردن و در آخر مرتضی هرکاری که شهروز میگفت سپهر فلان کار رو میکنه میگفت دختر من اینجوری نیست خانومه:) هنوزم تا شهروز حرف میزنه فوری برمیگرده میگه مث اینکه یاد...
30 فروردين 1392

88.آغاااااا!

یکی دیگه از کلمات جدیدت! آغاااااااااااا! خیلی بانمک هم میگی ... کلی زور میزنی تا غ در بیاد بعد دهنت خیلی بانمک کج و کوله میشه:* یه وقت هم فکر نکنین آقا ئه ها! از بس غلیظه همین آغا درسته:دی امروزم رفتیم پیاده روی ... بابا هم از اونور اومد سوارمون کرد و آورد خونه ...  برای دخترک دیروز سوپ قلم درست کردم و خوشش اومده که فعلا! با لیمو ترش میخوره ... بعد ته لیمو ترش رو هم میگیه که بخوره قیافه ش خیلی بانمک میشه:* در آخر هم به این نتیجه میرسه پوستش خوشمزه تره:)) به مامانش رفته دخترک ... تلخی رو به طعمهای دیگه ترجیح میده:) تازه یاد گرفتی اون اسباب بازی تولو مفصلی ها رو بچرخونی تا صدا بده:* صبحها که بیدار میشی نیم ساعت 40 دقیقه ای بازی می...
26 فروردين 1392